مقالم اکسپت شد![]()
اولین مقاله لاتین زندگیم اکسپت شد.......اخر هفته میریم اصفهان و خوانسار........
خدایا:
تنکس ا لات![]()
با یک دنیا خستگی کارمو تموم کردم و خوشحال و خندان از نتیجه ی کار تختم رو به قصد خوردن چای و خوندن نماز ترک کردم....
از کار مقاله فقط فرستادنش به همایش تبریز مونده بود ......![]()
بالاخره دوباره پریدم رو تختم ولی اینبار مثل ادم
خیالم راحت بود از اینکه کارم نتیجه داده فقط ۱۰ دقیقه از کار با لپ تاپم نگذشته بود که دیدم با یک کلیک ساده مقالم پرید هوا و نموند.......
یک ان احساس کردم اب داق ریختن رو سرم![]()
وای بهتر از این نمیشد دیگه.......
و پس از تلاشهای بسیار دیدم که کاری از دستم بر نمیاد و ترجیح دادم که بشینم و به حال خودم گریه سر بدم...
و این قصه سر دراز دارد.............![]()
دیگه خودتون تشخیص بدین مقاله کجا در رفته بود؟![]()
و بماند که من بالاخره با چه سختی
مقاله رو ساعت ۱۰ شب فرستادم و خیال خودمو شما رو راحت کردم
چشمانمان درد وزیتون و نتیجه اخلاقی این ماجرا این بید که ما طرف چشمه هم برویم باید با خودمان اب تصفیه شده ترجیحا اب معدنی ببریم وگرنه ...![]()
پنج شنبه میریم سمینار گراف تهران تو ای پی ام شایدم رسیدیم سری زدیم به نمایشگاه کتاب...
ساعت ۱۲ شبه و ما هنوز نرسیدیم شام بخوریم.......بفرمایید شام![]()
امروز ازش پرینت گرفتم و نشستم کلی نگاش کردم و حالشو بردم ![]()
فردا...
فردا کلاس حل تمرین دارم .....
امروز عصر پیاده از دانشگاه برگشتم و تنها رفتم
رو صندلیای کنار مسجد دانشگاه نشستم و هی پفک خوردم و هی فکر کردم.....
پفک خونم پایین اومده بود بد جور....![]()
و بماند که بسیار دلم گرفته بود ........خیلی بیشتر از اون که بشه گفت...
و اگه باد و بارون اذیت نمیکرد تا شب میشستم همون جا........
از بس که هوا قشنگ بود........
.
.
.
خدایا...من خوب می دانم که از دست سرنوشت کسی در نمی رود..........
پس......یک شب بیا که با تو کمی درد و دل کنم.......
باران بهاری...
از بس بد میاری که نمی دونی کدوم طرف بری و چه کار کنی!!!!!!!!!
در عجبم از این روزهای عجیب........................................................
و خسته....................................
خدایا منو دریاب..................................
همین!
مدتهاست که میخوام بنویسم
ولی اعتقاد دارم تا حرفهایی که میخوای بگی از ته قلبت نباشن نوشتنش بهت حس خوب و ناب نمی ده
و امشب بعد مدتها من احتیاج دارم که بنویسم.
بنویسم از خودم ...از این روزا ..از این لحظه های در حال گذر و برنگشتنی که حتی فکر کردن
به تموم شدنشون حس بدی رو در قلبم القا می کنه
دلم میخواد بنویسم...
هد ست تو گوشمه و من غرق در خیالات و افکار خودم رو تخت بالا نشستم و در خلوت خودم
غرقم و هر چی که به ذهنم میرسه رو دارم مینویسم همش حداکثر ۵ ماه دیگه فرصت مونده
تا فوق لیسانسمو بگیرم و برم تو قسمتای دیگه ی سرنوشتم.......
ترم اخرم و با بچه های ترم ۴ و ۵ و ۶ کارشناسی حل تمرین دارم... امروز بچه ها ناخوداگاه
سر کلاس بهم استاد می گفتن و من استاد کوچیک کلاسی بودم که تا ترم پیش خودم سر
همون کلاس میشستمو درس گوش میدادم و درس پس میدادم.
مطمئنم که یروز استاد بزرگ یه کلاس رسمی خواهم شد و البته این زمانی اتفاق خواهد افتاد
که من به خودم اعتماد داشته باشم
استاد بودن حس قشنگیه و من این حس قشنگو در حد خودم تجربه کردم
با وجود این که فشار زیادی رومه و فردا باید برم پیش استاد راهنمام و پس فردام باید برم
پیش استاد مشاورم ولی همه کارامو گذاشتم کنار و با خودم و خیالاتم مشغولم.....
این منم دیگه!!!!!!!!
با حال و هوای شاید متفاوتر از بقیه
نمیدونم...
یکی از بامزه ترین اتفاقای این ماه واریز اولین حقوق زندگیم به حسابم بود که فقط ۲۰ هزار تومن بود خیلی جالب بود من با اولین حقوقم برای روز استاد کتاب حافظ برای استادم خریدم ...
اینا حرفای روزمره ای بود که نوشتمو شما هم خوندین....
راستی ماه پیش امتحان دکترا دادیم و تجربه کردیم مرحله ی جدیدی از زندگیو..
همه چی خوبه تقریبا..البته گاهی فشار مقاله ها اذیت میکنه ولی دیگه یاد گرفتم که بیخیال
باشم دوس دارم از این لحظات درست استفاده کنم..
دوس ندارم روند عادی زندگی مردم عادیو دنبال کنم به اعتقاد خودم من از جنس مردم عادی
نیستم که روند ثابتی رو ادامه بدمو خوشحال باشم که رندگی در جریانه!!!!!!!رندگی من باید
هیجان داشته باشه
دوس دارم زندگی کنم واقعا و به معنای درست زندگی کردن برسم و با ادمایی سرو کار
داشته باشم که واقعا ارزش واقعی دارن........
هر چی که بیشتر میگذره بیشتر خودمو میشناسم و دوران ارشد دورانی بود که در اون خیلی
ادما و افکار شونو و روزهای جالبی رو تجربه کردم
خدایا اگه صدام بهت میرسه......داد میزنم: ممنونم![]()
بغض عجیبی همه ی افکارمو در گیر گرده![]()
احساس میکنم نصف عنصر وجود من از احساسات افریده شده و من ...
هر چی بیشتر از این عمر عزیز میگذره من بیشتر اعتقاد پیدا میکنم که اگه خدا رو تو زندگیت
نداشته باشی و کنارش بزاری زندگی بیهوده و بی معنی خواهی داشت...گاهی که با خودم و
افکار خودم خلوت میکنم و فکر میکنم به دنیای ادما واقعا به این نتیجه میرسم که اخر همه
ی خوشیها و لذت ها و دل بستگیهای دنیا هیچی نیست و اگه دستت تو دستای خدا نباشه و
یا اینقدر ازش فاصله گرفته باشی که یادت رفته باشه که حتی هست و وجود داره به پوچی
میرسی و... و ...و....
من ادم پر هیجانی هستم......
و حس میکنم که در های و هوی شلوغ بین ادما گاهی وجود یک وجود بزرگ رو خالی حس
میکنم که با حضور هیچ ادمی پر کردنی نیست...
من پر هیجان به وجودت نیاز دارم همیشه خدای عزیزم...
کاش میگفتی که من کجای دنیای بزرگ تو ایستادم؟ کاش میگفتی؟!.....
دل خستگی های مرا بگیر خدای دوست داشتنی ام...
ارزو میکنم که هیچ وقت دنیای پر هیاهو منو از یادت غافل نکنه چرا که این تو نیستی که به من نیاز داری ........این منم که واقعا به تو نیاز دارم و......
سنم که بیشتر میشه و مرحله های بیشتری رو پشت سر میزارم ارزو هام هم بزرگ و بزرگتر
میشن........ارزو دارم که خدا قدرت فکر و هوش و تفکرم رو روز به روز بیشتر کنه تا به حقیقت
زندگی برسم و روحم بزرگ و بزرگتر بشه تا بتونم ادما رو درک کنم و اون انسانی بشم که
همیشه دوس داشتم باشم....
روح کنجکاوی دارم و بیقرار... که شاید تو کمتر کسی این بیقراری و هیجانو دیده باشم !!!!!!!!
این منم دیگه!!!!!!!!!
به اردیبهشت سال ۹۱ در زنجان رسیدیم...
احساس میکنم باید تصمیمای جدیدی بگیرم همیشه برای تغییرات جدید دنیا امادس...
من در ۲۷ سالگیمم و همیشه حس خوبی به این سن داشتم و احساس میکردم سال جالب و
پر هیجانی خواهم داشت و جالبه تا الان اتفاقایی دور و برم افتاده که اصلا فکرشو نمی کردم
اتفاق بیفتن...
از اتفاقایی که به من مربوط میشن و نمیشن.........
بسه تا فرداها...البته اگه فردایی وجود داشته باشه و من باشم که بنویسم و تویی باشی که بخوانی ...
امیدوار باشید همیشه... چون خدا هست.
امشب شب کنکوره!!!!![]()
![]()
حس بامزه ایه![]()
الان وقت ندارم فردا شب حتما مینویسم که چه خبر بود امشب![]()
قبول شدن مهم نیست مهم اینه که کنکور دکترا شرکت کردیم و کلی حالشو می بریم فردا![]()
خدا قسمت شمام بکنه حتی شرکت کردنشم مزه میده
فک کنم بیسکویتشم خوشمزه تر باشه![]()
اخرین کنکور زندگیم سلام من اومدم
......
"همیشه روح محتاج لحظه هایی است که در آن هیچ کس نباشد."
اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
...



